امروز دلم هوای با توبودن كرده چشمانم شوق نگاه تورادارد كاش میتوانستم لحظه ای ببینمت و دوباره دردریای چشمانت غرق شوم افسوس كه نمیتوانم انچه كه در دل دارم بیان كنم زبانم قاصر است ودستم ناتوان از رسم احساسم اخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟ توبگو

چگونه میتوانم از ورای سیمهای فلزی از این دنیای مجازی احساسم را به تو نشان دهم؟كاش فرصتی به من میدادی؟ كاش چشمانم را میدیدی كه عشقم رافریاد میزنندتنهایی عذابم میدهد خسته ام از تكرار زندگی تورا میخواهم كه تكیه گاهم باشی از پاافتاده ام توان ایستادن ندارم .گناه من چیست ؟ كه دوستت دارم میخواهم با توباشم و در تو ذوب شوم بغضی گلویم رامیفشارد گوشه خلوتی میجویم تا رهایش كنم غرورم نمیگذارد اینجا گریه سر دهم تنها تو میتوانی اشكهایم راببینی اشكی كه از چشمه قلب دردمندم جاری است

عشق من

باورم كن و بگذار با تودوباره جان بگیرم میخواهم زندگیم را باتو رونق دهم خنده را به لبانم بازگردان چه سخت غریبه اند این دوباهم تو میتوانی اشتیشان دهی.دست مهرم را رد نكن دستی كه دست تورا میجوید واگر یكی شوند دنیای تازه ای میسازند از جنس عشق میشود دوباره فرهاد وشیرینی ساخت میتوان لیلی و مجنون بود اگر چشمانت یاری ام كنند كاش كلمات جان داشتند و میتوانستند احساس مرا فریاد بزنند تا باورم كنی


+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر 1388ساعت 04:55 ب.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()

این چه صدایی ست که می آید؟! شاید صدای شیپور مرگ است ... مرا می خواند ... مرا می خواند ... باید بروم ... دیر خواهد شد ... باید بروم ... اگر بمانم با تمام آرزوهایم دفن خواهم شد. عاشقانه ها را درون قلبم دفن خواهم کرد و اسیر روزمره گی هایم خواهم شد... اسیر رویاهایم ... من اسیرم ... اسیر دل ... اسیر روح ... اسیر زمان ... آزاد خواهم شد؟! و چون پرنده ای سبکبال به آسمان پر خواهم کشید

؟!... چقدر واقعیت تلخه !... امروز حتی یادشم آزارم می ده!... حتی تصورش هم دلم را به درد می یاره! خدایا! این انصاف نیست! شرط خدا و بندگی نیست! عادلانه هم نیست ، هست؟!... ای کاش می توانستم متهمش کنم ... متهم به بی وفایی ... سنگ دلی ... بی عشقی ... بی عاطفگی ... بی رحمی ... و به قصی القلب بودن ... ولی افسوس که نمی توانم . نمی توانم چون نیست... یعنی اگرم باشه در حق من نبوده... اون که مقصر نیست!... اون که نخواست ... اون که نیآمد... اون که شروع نکرد ... تقصیر دلمه

دلم اول شروع کرد و آغاز کرد عشقی را که می دانست پایانش سرابه... افسوس ... حالا هم داره تقاص نادونی شو پس می ده... در تنهایی می سوزه و می سوزه و گویی تا خاکستر شدن راهی بس طولانی مانده... آره این آتش هنوز خاموش نشده ... زوده ... باید تاوان پس بده... تاوان عشق ... تاوان شوریدگی ... تاوان دلشدگی ... و تاوان دارد این عشقم ومن تاوان آن دادم می دهم


+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد 1388ساعت 10:27 ب.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()

باز تنهای تنها گوشه ی کلبه ی تاریکم


زانوی غم بغل کردم و می گریم


و تو نیستی باز در کنارم، دست هایت کجاست؟


آن دست های مهربانت کجاست تا اشک های بی کسی ام


را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهایم را امنیت بخشد؟


چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله های گرمش سرمای زمستان غم را نابود کند


محتاجم به تو! می دانی؟ دست هایم بی دست تو چه کنند؟ مگر نمی گفتی تو

فاصله بین انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان یک عاشق پر شود


پس دستهایم تنهاست! می دانی؟ در دنیای تنهاییم چه کنم؟

بی تو!! بی پناه!! چه کنم؟


در این شهر پر از ظالم که عاشق می کشند بی تو چه کنم؟


از تو تنها آوای امنت را سرمایه دارم!آه ای روزگار بی رحم


آوای عشقم را نگیر از من! دلیل زنده بودنم را جدا نکن از من

!
به یادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برایم پیغام بیاورند


+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388ساعت 04:03 ب.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()

دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هوای تو را کرده

خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم.

به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

در آواز شب اویز های عاشق؟

در چشمان یک عاشق مضطرب؟

در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
بخوانم.

کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
دنیا نیایند.

می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
هدیه نشود.

دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره.


+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین 1388ساعت 05:09 ب.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()

شفق پیماست خورشید نگاهم شعاع نقره شد فانوس راهم

شب و روزم چو برگ از شاخه افتاد سپیده سر زد از موی سیاهم

مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...

دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....

مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...

دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ و خالی هست می شنود دردهایش را!

درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...

دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...

مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...

احساس تنهایی در من بیشتر شده است و تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...

دستانم را با دستان سردش گرفته است ، و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...

لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد و آن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...

کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...

چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...

چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...

آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....

دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!

یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ، گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم.

در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها !

آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....

کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....

بدون تو هرگز!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!


+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند 1387ساعت 12:24 ق.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()

اون روز مثل همیشه بود...آروم٬ صبور٬ بی همتا..صداش گوشم را نوازش می داد و خنده هاش دلم را..مثل همیشه وقتی می خندید گوشه ی دلم را مهتابی می کرد و تو نگام رنگ ارغوانی را ساز می کرد.اون روز مثل همیشه شده بود...گرم......پر نفس...عاشق....هنوز نگاه قشنگ و معصومش ذهنم را نقاشی می کنه ولی حسی که می گه دیگه نیست قلبم را تیره و سیاه می کنه مثل یه کویر داغ.

اون روز آسمون مثل همیشه بود......اما پر حرف های ناگفته..اون روز مثل همیشه وجود پر شورش ذهن آشفته ام را آروم می کرد...اون شب مثل همیشه دلش را زیر مهتاب برام پهن کرد و با چشم های قشنگش بهم قصه ی زندگی داد..اون شب بازم آغوش پر مهرش را با یه نگاه ارزونی قلبم کرد همراه با یه لبخند....مثل همیشهای کاش اون شب هیچوقت صبح نمی شداون صبح دیگه پیشم نموند..و من باز هم بازنده سرنوشت شدم.....و باز هم بهار پژمرد

<< و من هنوزم شکستم>>.تموم احساس خستم این متن را تقدیم می کنم به عزیزی که برام از یه دنیا پر بارون هم بیشتر ارزش داره....عزیزی که با همه ی مهربونیش من را تنها گذاشت....پرواز کرد تا خود خود بارون... پرواز ابدیش و چشم های قشنگش که برا همیشه بسته شد

عزیز مهربون قلب بارونی من روحت شاد و یادت تا همیشه گرامی


+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن 1387ساعت 11:27 ب.ظ توسط کامیاب<- -> قلب من پر از بهونه است ()