![]() نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد شاید تا طلوع فردا شاید تا آنسوی شب می دانم تا خواب شب پره ها راهی نیست می دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند می دانم راهی برای گریز نیست می دانم قلبی که بخشیده شود بازگشتی دوباره برایش نیست اما نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد پس هر شب تو را خواهم خواند شاید باد صدایم را به گوش تو بسپارد نمی دانم ولی من همیشه به انتظار خواهم ماند شاید تا ابد دوباره زمزمه های تو را بشنوم شاید تا ابد دوباره تو را ببینم شاید تا ابد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 دی 1390ساعت 04:18 ب.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
![]() وقتی چیکه چیکه اشکات روی گونت می ریزه….. وقتی می گردی اونی رو پیدا کنی که می خوای … بعد یه لحظه خودتم گم می کنی وقتی می خوای بخندی اما اشک امانتو بریده .… وقتی می خوای گریه کنی اما غرور بهت اجازه نمی ده .…اونوقته که تازه می فهمی بغضت داره داغونت می کنه….. اونوقته که می فهمی کسانی رو کم داری … اونوقته که می فهمی هر کسی رو رها کردن راحت نیست ….. آره خودتم اینو خوب میدونی که اگه صداقت رو قبول نکنی خدا بهت پشت می کنه…… وقتی نمی دونی برای آروم شدنت باید چیکار کنی ….. وقتی هنوز تو لحظه هات صدای نفس های ؟ جاری ….. اون زمان که اشک از چشمات حلقه حلقه پایین میاد ؛ اون زمان که دل اشک هم شکسته ؛ مثه دل تو !!! آروم که چشاتو ببندی ؟ می بینی همون گوشه ی متروکه ی ذهنت که رهام کردی به امید خدا و خودت راه افتادی تا به آسمون برسی …. خودت راه افتادی تا سفر رو به پایان برسونی…. بدوون ؟ ...بدون پاهای ؟.... اما بین سفر احساس کردی که یه چیزی کم داری … برگشتی که ؟ با خودت ببری !!! ؛ حالا … حالا … اون دیگه نیست … اون دیگه وجود نداره.. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390ساعت 11:28 ب.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
![]() بــــــــــاران زده ی من منتظر نباش كه شبی بشنوی ، از
این دلبستگی های ساده دل بریده ام كه عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا
گذاشتم ! یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم ! توقعی از تو ندارم !
اگر دوست نداری ، در همان دامنه ی دور دریا بمان ! هر جور راحتی ! باران
زده ی من ! همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری برای روشن كردن اتاق
تنهای ام كافی است ! من كه این جا كاری نمی كنم ! فقط گهگاه گمان دوست
داشتنت را در دفترم حك می كنم ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور 1390ساعت 11:44 ب.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
![]() عزیزم تمام وجودم هستی ام و ای محبوبم ماه آسمان را بگویید
دیگر در آسمان نیاید؛ مهتاب خود در اینجاست به مردمان بگویید آرزوی حور
عین نکنند که تو حوریه ایی ،به نرگس بگویید خجل بماند که نرگسان مست تو هر
بیننده ای را به چیدن بوسه ای بر آن دو نرگس مست فرا می خوانند. تا اعماق
چشمانت سیر کرده ام چونان بحری بی انتها میماند چه جاذبه ای و چه
تاثیرگذار… خنده های چشمانت و برق نگاهت را هیچ وقت از من دریغ نکن، عزیزم
مرا به مجلس بزم خویش نمیخوانی؟مرا به اعماق خویش نمی بری ؟عمرم در حسرت
گذشت این نوار حسرت را قطع کن و مجلس ارای شبهای تنهایی من باش .در بزم
عشق با من نرد عشق بباز حراج محبت کن من با وجود حسرت دیگران با تو لاس
عشق میزنم بی پروا تو نیز در من بیاویز رها از همه چیز از حلال و حرامی که
برای ادمیان کره خاکی وضع کرده اند تا ابد میخواهم در آغوشت بیاسایم مرا
دریاب این تن خسته این روح به هیجان آمده را به آتشفشانی تبدیل کن تا
مظاهر هوس آدمیان را بسوزاند بگذار رسوای عشق تو باشم… |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 16 مرداد 1390ساعت 11:10 ب.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
![]() امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگین های درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم نازنین، امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت ای که همه ی وجودت هستی من است و ای که همه ی خوبی هایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد، امشب از جنگل سبز چشمانت خواهم گذشت و همیشه نگاه زیبایت را در اعماق قلب خویش زنده نگاه خواهم داشت و هر بار با یاد تو و به عشق تو از آن جنگل سبز و پهناور برای همیشه بوته ای از یاس به یادگار، در قلب خویش خواهم کاشت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 تیر 1390ساعت 11:49 ب.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
![]() سکوت چشمای تو رو دوس دارم وقتی شبش پراز ستاره می شه وقتی ستاره تو شب چشم تو تولد عشق دوباره می شه سکوت چشمای تو رو دوس دارم سکوت بارونی فصل پاییز سکوت پاک و برفی زمستون یه وقتا هم بهاری و دل انگیز سکوت چشمای تو رو دوس دارم جذبه ای از متانت و تمناست یه وقت تواضعه...یه وقت غروره پراز حقیقته...به رنگ رویاست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 خرداد 1390ساعت 10:33 ق.ظ توسط کامیاب <- ->
| ||
| ||