تبلیغات

عشق فریاد بی صداست - مینویسم از دلم... برای دلم ... به خاطر دلم
عشق فریاد بی صداست


http://www.pic.iran-forum.ir/images/7jbpxl6q2q726jf37pay.jpg


کنار پنجره از سر ناامیدی نشسته بودم و غمگینانه به خاطراتمان می اندشیدم. که کاغذ و قلم صدایم کردند... بیا......بیا چرا نمی نویسی؟ بیا برایش بنویس. نگاهم را از پنجره جدا نکردم.......ولی جوابشان را دادم...که... چه چیز بنویسم؟؟؟؟ قلم پیش آمد و گفت: از شرح حالت از شیدایی ات ... از غصه هایت در فراقش بنویس. گفتم: چرا بنویسم؟ چرا بنویسم؟ وقتیکه نمیدانم آیا او نوشته هایم را می خواند یا نه ؟؟؟ کاغذ خود را به باد سپرد و به پرواز در آمد و خود را در آغوشم انداخت وگفت: تو چته؟ چرا اینجوری شدی؟ تو مگه همونی نیستی که گفتی تا دنیا دنیاست براش می نویسی.... مگه نگفتی تنها همدمهای تو...من و قلم هستیم......؟ اینجا بود که اشک از گوشه ی چشمام فروریخت و بغض تنهایی ام ناگهان ترکید... کاغذ اشکم و پاک کرد و گفت: من و قلم سالهاست که با هم انس گرفتیم... و سالهاست شرح فراق و وصال عاشقان رو تو دلمون جا دادیم.. میدونی؟؟؟.... تو اولین کسی نیستی که به پای عشقش داره می سوزه و می سازه... تو اولین کسی نیستی که اشکاش به خاطر دوری از عزیزش جاری میشه... ولی تو با نوشتنت خیلی دلها رو آروم می کنی... تو با نوشتنت به خیلی ها رسم عاشقی رو یاد میدی.... بهشون یاد میدی یه عاشق چطور باید پای عشقش بمونه... بسوزه و بسازه ... تو بنویس.....تو بنویس از دلت... برای دلت... به خاطر دلت ... تو بنویس ... شاید یه روزی ... یه جایی ... یه کسی در خونت و زد ... تو هم در و بروش باز کردی و مپشت در باشه و اون روز..... این بار کاغذ آغوشش رو باز کرد و من خودم و تو آغوشش انداختم و کاغذ گریه کرد و گفت: بهت قول میدم که اون نوشته ها ت و می خونه... پس بنویس. براش بنویس ...شاید اون هم به اندازه ی تو غصه دار باشه و با خوندن دست نوشته های دلت آروم بشه...پس بنویس. ناگهان صدای قلم منو به خودم آورد... قلم گفت: بیام... گفتم: نه...من میام. بلند شدم و قلم رو تو دستام گرفتم و روی کاغذ اشک آلودم نوشتم... مینویسم... مینویسم از دلم... برای دلم ... به خاطر دلم. می نویسم از عشقم... برای عشقم... به خاطر عشقم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 دی 1388 :: نویسنده : (kamyab tajik )
دوشنبه 26 بهمن 1388 03:12 ب.ظ
اگرچه کم رنگ ولی دوباره اینجام![بدرود]
پنجشنبه 8 بهمن 1388 12:58 ق.ظ
سلام!!!!

وبلاگ قشنگی داری ... خسته نباشی!

مرسی که سر زدی

منم آپپپپپپپپمممم .. منتظرتم!
یکشنبه 4 بهمن 1388 03:58 ق.ظ
____________**__**___* **__________*
___________***_*__*_____* _________*
__سلام____****_____**___****** ____*
_________*****______**_*______** __*
________*****_______**________*_***
________*****_______*_____* _____*
________******_____*_______* ______*
_________******____*______* _______*
__________********_______* ________*
__***_________**______** __________*
*******__________** _______________*
_*******_________* ____دل عاشق و___*
__******_________*_* ______________*
___***___*_______** ___شکستن_____*
___________*_____*__* _____________*
_______****_*___* __________شده___*
_____******__*_** _________________*
____*******___** ______کار این_______*
____*****______* __________________*
____**_________* ____________زمونه__*
_____*_________* __________________*
_____________*_* __________________*
______________** __________________*
______________* ___________________*
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام
___________________________________
من آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــیدم_______________
دوست داشتی___________و اگه افتخار دادی___
یه سری به کلبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه حقیرانه____
من بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزن____
منتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــظرتم
پنجشنبه 24 دی 1388 08:28 ب.ظ
afarin azizam kheyli khobe, nemikham begam haminjori edame bede!!!!! vali !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!................................................
kheyhli doset dashtam bavar kon kheyli kheyli , bavar kon ras migam mesle bache ha
سه شنبه 22 دی 1388 09:21 ب.ظ
ای عشق همه بهانه ازتوست
من خاموشم این ترانه از توست
من انده خویش را ندانم
این گریه بی بهانه از توست

سه شنبه 22 دی 1388 09:19 ب.ظ
عشق مانند یک کبوتر بردلت پر می کشد
در نهایت میشود صیاد و خنجر می کشد
سه شنبه 22 دی 1388 09:19 ب.ظ
عشق آغازش نگاهیست پر سوز و گداز
عاشقی بیچاره دائم هست در حال نیاز
سه شنبه 22 دی 1388 09:18 ب.ظ
گر تو نیستی ره رو این راه پر خار و خطر
رونشین در گوشهای از عشق هم بنما حذر
سه شنبه 22 دی 1388 09:18 ب.ظ
عشق خزان را پس زدن یعنی بهارانه شدن
عشق یعنی هلاک راه جانانه شدن
سه شنبه 22 دی 1388 09:17 ب.ظ
عشق را در یک کلام خواهم که تفسیرشکن
عاشقی خواب است میخواهم که تعبیرش کنم
سه شنبه 22 دی 1388 09:17 ب.ظ
می دونم که ما به هم نمی رسی
اگه با شکست من شکست تو
اگه من بشکنم،تو بی خیال
بگذری و تنهام بذاری
سه شنبه 22 دی 1388 09:17 ب.ظ
که توی دفتر عشق اسیر شدیم
نرسیدیم به هم آخر شب
تو همون دفتر کهنه پیر شدیم
با هم و کنار هم روز ها گذشت
دستای من نرسیده به دست تو
سه شنبه 22 دی 1388 09:16 ب.ظ
تو همین دفتر عشق جام بیزاری بعد اون دیگه نه من مال من
نه تو تکیه گاه این شکستگی
بیا عاشق بمونیم کنار هم
نگو از این نرسیدن خسته ام
نگو از این نرسیدن خسته ام ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه
آخر عشق دوتا خط موازی همینه
ما به هم نمی رسیم
من و تو مثل دو تا خط موازی می مونیم
سه شنبه 22 دی 1388 09:16 ب.ظ
گاه همرنگ شفق
آری!...
آری خون است
دلم از دست دلم
سه شنبه 22 دی 1388 09:15 ب.ظ
گاه آرام چو لطفی در خواب
گه خروشنده چنان جیحون است
سه شنبه 22 دی 1388 09:15 ب.ظ
گاه چون کهنه اجاقی سردم
جای خاکستر هاست
سه شنبه 22 دی 1388 09:15 ب.ظ
گه چو دریاست که اندر دل آن
سخت طوفان برپاست
سه شنبه 22 دی 1388 09:15 ب.ظ
گاه چون شهلع بر افروخته دل..
گاه چون لاله دلش سوخته دل
سه شنبه 22 دی 1388 09:14 ب.ظ
داد از این دل من
که بسوزد چون شمع
گه به ناکامی دوست
گه به حال دشمن
سه شنبه 22 دی 1388 09:13 ب.ظ
گندمک دیگر از این روزهای غمگین و کبود
نا امید گشته ... دل از شوق بهار بریده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:13 ب.ظ
دوستان ای دوستان ... ای غمگساران دلم
دیگر از این پس دل گندم به درد آلوده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:13 ب.ظ
اشک میخواهم ولی در چشمه سار چشم من
جای اشک انگار گل ماتم کنون روییده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:11 ب.ظ
کاش این ابرهای بغض آلوده شهر من کنون
گریه را آواز سازند ... تنم خشکیده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:11 ب.ظ
من چه میگوییم کنون غم در دلم قوت گرفت
گندم بی همزبان روی از همه پوشیده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:10 ب.ظ
دست من انگار دیگر از سر عشق و صفا
خط نمیخواهد نوشتن چون که غم بوییده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:07 ب.ظ
باز دردی تازه راه این نفس ها را گرفت
بر لبان ساکتم لبخند شوق خشکیده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:06 ب.ظ
دیگر از این دل صدایی بر نمی آید ولی
خوب میدانم دلم در خون خود جوشیده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:05 ب.ظ
آسمان را ابرهای پر زبغز پوشیده است
در دلم گویی امید دیدنش پوسیده است
سه شنبه 22 دی 1388 09:04 ب.ظ
باور كن عزیزم باور كن
شبهایت را ستارگان چشمان دیگری
نور خواهند بارید
عزیزم فراموشم خواهی كرد
مرا كه دوستت دارم و می رستمت
مرا كه عاشقت هستم
سه شنبه 22 دی 1388 09:03 ب.ظ
عزیزم فراموشم خواهی كرد
مرا كه دوستت دارم و می پرستمت
عزیزم فراموشم خواهی كرد
مرا كه به تو عشق اموختم و عاشقت هستم
عزیزم فراموشم خواهی كرد
باور كن این حقیقت را
حقیقت تلخ است حقیقت زهر است
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ



نویسنده شعر و دلنوشته های عاشقونه




دفتر خاطرات زندگی ام از مشق های دلتنگی عاشقانه ی تو پرشده است کسی صدایم می زند ومن تنها به احترام دل عاشقت، کنار خلیج نام عاشقانه ی تو لنگر می اندازم. دل نوشته هایم ، راز دل پریشانم را رسوا می کنند و من آواره ی سرزمین رویاهایم می شوم. هیچ کس نمی دانست تو... تنها بهانه ی مشق عشق من بودی!
نویسنده:
kamyab.tajik











تو بیا تا برایت بنویسم
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس كنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم
نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پایت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره كن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرونگذار دوباره تنها شوم....











اینها اوج احساس کامیاب است
من بخاطر تو نمانده‌ام، به احترام قلبی كه دوستت دارم را زمزمه كرد، مانده‌ام. هرچند كه تو در نظر من یك انسان معمولی هستی اما من بخاطر لبهایی كه مرا فرشته می‌خوانَد و بخاطر دستهایی كه در سرمای زمستان وجودم را گرما می‌بخشدمیمانم
دوست داشتن حرف كمی نیست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه این روزها این واژه مقدس بازیچه زبان مردم شده است اما هنوز هم برای من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس این واژه با تو میمانم...







تو که تنهای کامیاب تو تنهایی توکه حتی شبی راهم به یاد من نمیخوابی دلم در حسرت یک دوست دلم درحسرت یک بی ریای مهربان مانده است توکه هردم عنان یار میبردی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میخواندی تو که خود را مثال عشق تنها نام میبردی تو تنهایی؟ تو کامیاب دل هر عشق بی نامی تو که تیر خلاصت را به سوی یار میاندازی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میگفتی چرا؟اندم که از یک سو فرا خوانی ز سوی دیگرت تیر بلا رانی تو خود گفتی برو قلبت اهورایست منم رفتم ببینم یار بارانیست؟





مدیر وبلاگ : (kamyab tajik )
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی