تبلیغات

عشق فریاد بی صداست - صدای دل تنگی من
عشق فریاد بی صداست

http://www.pic.iran-forum.ir/images/2hkbph38dx5yem6g2wjm.jpg

هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم.  عشق من  ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت.
از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش
 عشق من ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. عشق من ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 14 فروردین 1389 :: نویسنده : (kamyab tajik )
پنجشنبه 26 فروردین 1389 12:50 ق.ظ
سلام

خوشحالم كه سر زدی . شعرتو توی وبلاگم گذاشتم

دوست داشتی بازم بیا

چهارشنبه 18 فروردین 1389 11:13 ق.ظ
شراب خواستم...

گفت : " ممنوع است "



آغوش خواستم...

گفت : " ممنوع است"



بوسه خواستم...

گفت : " ممنوع است "



نگاه خواستم...

گفت: " ممنوع است "



نفس خواستم...

گفت : " ممنوع است "

...

حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

با یک بطری پر از گلاب ،

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،

سنگ سرد مزارم را

و

چه ناسزاوار

عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،

به آرامی اشک می ریزد .

...

تمام تمنای من اما

سر برآوردن از این گور است

تا بگویم هنوز بیدارم...

سر از این عشق بر نمی دارم
سه شنبه 17 فروردین 1389 08:44 ب.ظ
سلام سلام سلامی به تازگی بهار

عیدت مبارک

با یه پست جدید بعد از مدتها اومدم.

امدیوارم لایق بدونی و یه سری به ما بزنی

چشم انتظارم نذار
یکشنبه 15 فروردین 1389 06:30 ب.ظ
سلام
متن زیبایی بود
موفق باشی دوست عزیز
راستی من اسم وبم رو عوض کردم.دیگه زمزمه های دلتنگی نیست.اسمش رو جوانه های امید گذاشتم
خوش باشی
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:49 ق.ظ
سلام عاشق تنها عیدت مبارک باشه و سال خوبی داشته باشی عزیزم
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:47 ق.ظ
من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:47 ق.ظ
عمریست که با یاد تو می سوزم و خوشم
گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:44 ق.ظ
زندگی نبض نگاه خسته ای است

بندگی زیباترین دلبستگی است
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:44 ق.ظ
گر رها سازی مرا فانی شوم

مثل من با من کنی گم می شوم
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:43 ق.ظ
بی تو اما ضامن دشت آهوان

آهویی تنهای تنها می رود

یکشنبه 15 فروردین 1389 12:43 ق.ظ
دل رها شد دیده بی سو می رود

ذهن من بی جان شد و جان می رود
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:43 ق.ظ
عشق من روح مرا دریاب تو
عشق من عمر مرا برتاب تو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:43 ق.ظ
عشق من غصه مخور دل بد مکن

گر چه بی معناست غمگینم مکن

یکشنبه 15 فروردین 1389 12:42 ق.ظ
عشق من تنهاترین عشق خداست

عشق من مهجور از دنیای ماست
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:42 ق.ظ
عشق تو هست تو را معنا کند

عشق تو در جان من غوغا کند
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:42 ق.ظ
عشق لیلی را چو مجنون می کند
عشق هستی را دگرگون می کند
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:40 ق.ظ
عشق باشد هستیت گلگون تر است
عشق باشد روح تو رنگین تر است
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:39 ق.ظ
عشق محزون می کند قلب تورا
عشق هادی می شود عقل تورا

یکشنبه 15 فروردین 1389 12:39 ق.ظ
زندگی را عشق زیبا می کند
بندگی را عشق معنا می کند
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:39 ق.ظ
آرزو دارم شبی یاد آوری با من چه کرد؟
آن دل آلودۀ تاریک بی دربان تو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:37 ق.ظ
بارها دست وفا دادی و من بخشیدمت
لیک سیلی ها جوابم بود از دستانتو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:36 ق.ظ
اعتبار و آبرویم رفت و بی سامان شدم
تا که چون چتری شوم من بر سر وسامان تو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:36 ق.ظ
هر چه می شد ریختم در پایت ای نامهربان
سینه ام را سوخت این بیداد بیپایان تو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:35 ق.ظ
در پی ارشاد تو ایمان خود دادم به باد
تا که شاید زنده گردد روح بی ایمانتو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:34 ق.ظ
غصه ها خوردم که شاید لحظه ای شادت کنم
گریه ها کردم برای پاکی دامانتو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:33 ق.ظ
خون دل خوردم که جان گیرد تن بی جان تو
دردها بر جان خریدم در پی درمانتو
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:32 ق.ظ
چه‌قدر قصه شنیدی به رنگ دریاها
چه‌قدر قصه نوشتی به وقت باران‌ها
همیشه یک طرف ابر، رنگ پاییز است .... *
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:31 ق.ظ
پرنده‌ها که به غربت .. اسیر می‌مانند
همیشه این طرف ِ شب، من وُ خیابان‌ها
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:31 ق.ظ
چه‌قدر باور ِ یک‌ریز ابر، با من ماند
چه‌ تلخ رفتی از این قاب ِ مانده بر جان‌ها
یکشنبه 15 فروردین 1389 12:30 ق.ظ
تویی که مثل تمام گذشته‌ام خوابی
سکوت تب‌زدهء روزگار ِ هذیان‌ها!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ



نویسنده شعر و دلنوشته های عاشقونه




دفتر خاطرات زندگی ام از مشق های دلتنگی عاشقانه ی تو پرشده است کسی صدایم می زند ومن تنها به احترام دل عاشقت، کنار خلیج نام عاشقانه ی تو لنگر می اندازم. دل نوشته هایم ، راز دل پریشانم را رسوا می کنند و من آواره ی سرزمین رویاهایم می شوم. هیچ کس نمی دانست تو... تنها بهانه ی مشق عشق من بودی!
نویسنده:
kamyab.tajik











تو بیا تا برایت بنویسم
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس كنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم
نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پایت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره كن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرونگذار دوباره تنها شوم....











اینها اوج احساس کامیاب است
من بخاطر تو نمانده‌ام، به احترام قلبی كه دوستت دارم را زمزمه كرد، مانده‌ام. هرچند كه تو در نظر من یك انسان معمولی هستی اما من بخاطر لبهایی كه مرا فرشته می‌خوانَد و بخاطر دستهایی كه در سرمای زمستان وجودم را گرما می‌بخشدمیمانم
دوست داشتن حرف كمی نیست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه این روزها این واژه مقدس بازیچه زبان مردم شده است اما هنوز هم برای من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس این واژه با تو میمانم...







تو که تنهای کامیاب تو تنهایی توکه حتی شبی راهم به یاد من نمیخوابی دلم در حسرت یک دوست دلم درحسرت یک بی ریای مهربان مانده است توکه هردم عنان یار میبردی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میخواندی تو که خود را مثال عشق تنها نام میبردی تو تنهایی؟ تو کامیاب دل هر عشق بی نامی تو که تیر خلاصت را به سوی یار میاندازی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میگفتی چرا؟اندم که از یک سو فرا خوانی ز سوی دیگرت تیر بلا رانی تو خود گفتی برو قلبت اهورایست منم رفتم ببینم یار بارانیست؟





مدیر وبلاگ : (kamyab tajik )
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی