تبلیغات

عشق فریاد بی صداست - عاشق همیــــــــــــــــشه تنها
عشق فریاد بی صداست





نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 28 مرداد 1386 :: نویسنده : (kamyab tajik )
سه شنبه 7 شهریور 1396 11:26 ب.ظ
I’m not that much of a online reader to be honest but your blogs really nice, keep
it up! I'll go ahead and bookmark your site to come back later.
Cheers
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:34 ب.ظ
Simply want to say your article is as astonishing.
The clearness for your put up is just spectacular and i could think you are a
professional in this subject. Fine along with your permission let me to grab your RSS feed to keep updated with drawing close post.
Thank you one million and please carry on the enjoyable work.
پنجشنبه 22 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
به آفتاب گفتم از تو مهربانتر چیست؟
گفت نگاه دوست.
به موج گفتم از تو آرامتر چیست؟
گفت صدای دوست.
به باران گفتم از تو زیباتر ؟
گفت اشک دوست.
به کویر گفتم از تو تشنه تر ؟
گفت دل دوست.
به دوست گفتم از تو بهتر چیست؟
گفت خدای دوست...

به یادت هستم..
پنجشنبه 22 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
همین نزدیکی است
عطر او در تن باغ .... نور او در مهتاب .
من خجل از همه غفلت خویش دست و پایم گم شد .گل آلاله به ارامی گفت چشم اگر باز کنی همه جا خواهی دید .
پنجشنبه 22 شهریور 1386 10:09 ق.ظ
حتما باید عاشق باشی تا :


باران نابهنگام تابستانی

نیمه شب تو را بدون چتر و بارانی

از خانه بیرون بکشد ... !



چند ساعتی می شود که زیر باران نشسته ام ،

تا شاید اندکی از تـنهایـیـم را بشوید و با خود ببرد ...

ولی انگار که بی فایـده است !

تنهایی در خود باران است ،

و در تمام آوازهایی که زیر لب زمزمه می کنم،

به یاد تو ، رفـتـه ً دیـــــــر و دور ...

گویی راست می گفت سهراب :

عــشـق را زیر باران باید جست... !



و چه زیبا خوهد بود : بارانهای پاییز امسال در کـنـارتو...


پنجشنبه 22 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
كجا رفتی؟
حالا كه برای اولین بار دارم میام اینجا تو رفتییی؟
دستت درد نكنه
در هر صورت ممنون میشم وقتی آپ كردی خبرم كنی
موفق باشی
پنجشنبه 22 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
سلام ممنونم از عزیزانی كه میاد اینجا با نظرهای زیباتون منو شرمنده میكنید ولی ممنون میشم وفقط درباره وبلاگ نظرتونو بدونم بازم ممنونم از همه شما عزیزان براتون ارزو سلامتی برای شما وخانواده محترمتان از خداوندخواستارم
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
كامیاب تنها عكسمو بهت ایمیل كردم عزیزم حداقل جوابه ایمیلمو بده فدات بشم گلم دوست دارم بای
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
چه امید از دل تاریک کسی
که نهادندش سر زنده به گور؟
می روم یکه به راهی مطرود
که فرو رفته به آفاق سیاه
دست بردار از این عابر مست
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
از رهی می گذرم سر در خویش
می خزد هیکل من از دنبال
می دود سایه من پیشاپیش
می روم با ره خود
سر فرو چهره به هم
با کسم کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار ! چه سود آید باز
از چراغی که نه گرماش و نه نور ؟
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
با لبم هر نفسی فریاد است
به نظر هر شب و روزم سالی است
گرچه خود عمر به چشمم باد است
رانده اندم همه از درگه خویش
پای پر آبله لب پر افسوس
می کشم پای بر این جاده پرت
می زنم گام بر این راه عبوس
پای پر آبله دل پر اندوه
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
نیست می دانی در خانه کسی
سر فرو می کوبی باز به در
زنده این گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرف ها دارم در دل
می گزم لب به سکوت
دست بردار که گر خاموشم
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
دست بردار از این هیکل غم
که ز ویرانی خویش است آباد
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد
دست بردار ز تو در عجبم
به در بسته چه می کوبی سر؟
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
اکنون که شمع هستی من خواهد
تا سر نهد به بالش خاموشی
شادم بدین امید که میافتد
این عشق هم به دست فراموشی
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
او بوسه بر لبان هوسران زد
من نیز بوسه بر در میخانه
رفت آن امید هستی و می دیدم
با چشم خود که شور جوانی مرد
وین روح رنجدیده نومیدم
چون گلشن خزان زده ای پژمرد
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
یاد آیدم شبی چه قسم ها خورد
بر استوار بودن پیمانش
و اینک چه زود ز خاطر برد
آن را که بود مرغ غزلخوانش
بشکست عهد عاشق صادق را
افسوس قدر مهر و صفا نشناخت
او رفت و پشت پای به پیمان زد
من نیز رفتم از پی پیمانه
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
با این دل شکسته مدارا کن
وی صبح دلفروز جهان آرا
از چهره این نقاب سیه وا کن
در این سکوت و ظلمت و تنهایی
پیچم به خود چو شعله ای اندر دود
پیکار عاشقی و شکیبایی
جانم به لب رساند و تنم فرسود
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
یک طرف شو منشین بر سر راه
ای خاطرات تلخ چه می خواهید
زین جان دردمند بلا دیده ؟
وی رفته های تیره چه می کاهید
زین جسم مستمند جفا دیده؟
ای تیره شام مدهش و وحشت زا
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
سلام همسفرم / فرض کن یه تابلو یا یه کاغذ سفید


بزرگ بالای بالای آسمون نصب کردند
.كه من دوست دارم كامیاب تنها
چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
با تو از اوج غزل خواهم گفت


مینویسم ؛ هق هق تنهایی را


تا تو از هیچ ؛ به آرامش دریا برسی

چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
گریه ؛ این گریه اگر بگذارد


با تو از روز ازل خواهم گفت


فتح معراج ازل کافی نیست

چهارشنبه 21 شهریور 1386 02:09 ق.ظ
می نویسم ؛ مینوسیم از تو


تا تن کاغذ من جا دارد


با تو از حادثه خواهم گفت
چهارشنبه 21 شهریور 1386 01:09 ق.ظ
::سلامی چو بوی خوش آشنایی::
یادمان باشد در این دنیا عاشق شدن عاقلانه ترین تصمیمی است كه میتوان گرفت و یادمان بماند عقل همیشه حرف اول را میزند اما عشق حرف آخر

پایدار و آسمانی باشی
چهارشنبه 21 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
وبلاگت عالیه كامیاب تنها یا همون عاشق تنها پایدار باشی سلامت
چهارشنبه 21 شهریور 1386 12:09 ب.ظ
بابا این چه كاریه پریسا عشقه منی نكنید تو وبلاگش تو چتها كه دست از سرش برنمیدارین اینجام ولش نمیكنید خجالت داره حق داره نمینویسه
سه شنبه 20 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
فریدون مشیری
سه شنبه 20 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
فریدون مشیری
سه شنبه 20 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
چه كسی می داند كه تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟
چه كسی می داند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی؟
پیله ات را بگشا تو به اندازه یك پروانه زیبایی
سه شنبه 20 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :


که می خواهـیـم و نمی توانـیـم

که می توانـیــم و نمی گـذارنــد !

بگذار میان من و تو فاصله ای نـمـانــد

نه به خاطر خودت ،

و نه به خاطر من !

که به خاطر این عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

بـیـش از آنی که من دوسـتـت دارم ...


سه شنبه 20 شهریور 1386 11:09 ق.ظ
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
--------------------------------------
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ



نویسنده شعر و دلنوشته های عاشقونه




دفتر خاطرات زندگی ام از مشق های دلتنگی عاشقانه ی تو پرشده است کسی صدایم می زند ومن تنها به احترام دل عاشقت، کنار خلیج نام عاشقانه ی تو لنگر می اندازم. دل نوشته هایم ، راز دل پریشانم را رسوا می کنند و من آواره ی سرزمین رویاهایم می شوم. هیچ کس نمی دانست تو... تنها بهانه ی مشق عشق من بودی!
نویسنده:
kamyab.tajik











تو بیا تا برایت بنویسم
در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس كنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم
نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پایت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره كن
تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم
نرونگذار دوباره تنها شوم....











اینها اوج احساس کامیاب است
من بخاطر تو نمانده‌ام، به احترام قلبی كه دوستت دارم را زمزمه كرد، مانده‌ام. هرچند كه تو در نظر من یك انسان معمولی هستی اما من بخاطر لبهایی كه مرا فرشته می‌خوانَد و بخاطر دستهایی كه در سرمای زمستان وجودم را گرما می‌بخشدمیمانم
دوست داشتن حرف كمی نیست كه بتوانم ساده از آن بگذرم. اگرچه این روزها این واژه مقدس بازیچه زبان مردم شده است اما هنوز هم برای من ارزشمند و ناب است. من بخاطر تقدس این واژه با تو میمانم...







تو که تنهای کامیاب تو تنهایی توکه حتی شبی راهم به یاد من نمیخوابی دلم در حسرت یک دوست دلم درحسرت یک بی ریای مهربان مانده است توکه هردم عنان یار میبردی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میخواندی تو که خود را مثال عشق تنها نام میبردی تو تنهایی؟ تو کامیاب دل هر عشق بی نامی تو که تیر خلاصت را به سوی یار میاندازی تو که هردم دم از عشق و وفای یار میگفتی چرا؟اندم که از یک سو فرا خوانی ز سوی دیگرت تیر بلا رانی تو خود گفتی برو قلبت اهورایست منم رفتم ببینم یار بارانیست؟





مدیر وبلاگ : (kamyab tajik )
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی